تبليغاتX
ابلوموف

یکشنبه 1385/07/30

من و کولی(2)

"مگريز آينه، مگريز..."

 

مي گريزد، نه به جانب جايي كه من مي خواهم، روي دو زانو

مي افتد، دستش را دراز مي كند كاكل سبز بوته اي را مي گيرد تا

برخيزد، به پهلوي راست يله مي شود، لبانش را به دندان ميگزد،

توش و توانش را جمع مي كند تا دوباره بر خيزد...

 

"مگريز آينه، مگريز..."

"آخر كجا مي خواهي بروي؟"

"هيچ كجا، فقط از اين قصه مي روم..."

بلند مي شود چند گامي بر مي دارد...

 

 خلاصه داستان:

 آينه دختري كولي است. او در قبيله اي زندگي مي كند كه دائما در حال كوچ هستند. قبيله در اطراف بوشهر مستقر است. و هر شب در آن محفلي برگزار مي شود و افرادي با پرداخت پول به آن محفل مي آيند. آينه در شب نشينيها تا سحر براي مانسها (ميهمانان شهري) مي رقصد. آينه با نويسنده اي كه به قصد جمع آوري قصه هاي محلي به بزم آنها آمده است آشنا مي شود. آشنايي او با نويسنده به قدري گسترش مي يابد كه آينه به خانه ي مرد نويسنده در بوشهر مي رود. آينه بر خلاف سنتهاي حاكم بر قبيله با مرد نويسنده ارتباط بر قرار مي كند، در نتيجه توسط مردان قافله مجازات مي شود. پنج روز همه ي مردان قافله به نوبت با شلاق به جان آينه مي افتند تا اعتراف كند كه خود را تسليم چه كسي كرده است. آينه هيچ نمي گويد. قافله او را از خود مي راند و نيمه جان رهايش مي كند. پدر آينه پيش از كوچ قافله، كوزه اي از پول براي او مي گذارد. آينه پس از التيام زخمهايش، براي يافتن مرد نويسنده به بوشهر مي رود، اما در مي يابد كه نويسنده بي آنكه نشاني از خود بگذارد، آن شهر را ترك كرده است...

... و از اينجا تا پايان داستان آينه درگير سفر و ماجراهاي تا حدودي ناخواسته مي شود. و در همه حال سراغ مرد نويسنده را مي گيرد.

.

.

.

رمان كولي كنار آتش با مضموني اجتماعي، به دليل استفاده از تكنيكهايي نظير حضور راوي در متن و گفتگوي وي با قهرمان داستان، روايتهاي تو در تو و يا داستان در داستان كه موجب تحميل شخصيتها و حوادث متعددي شده است و جا به جايي و تناقض تا حدود زيادي رنگ و بوي پست مدرنيستي به خود گرفته است.

 

درونمايه ي رمان تقابل آزادي و امنيت را به نمايش مي گذارد. اين دو تم اصلي داستان معمولا همواره در كنار هم قرار مي گيرند وبه يكديگر معنا مي بخشند اما در اين رمان مقابل هم قرار دارند و يكديگر را به چالش مي كشند. زير پا نهادن سنتها و قوانين قومي قبيله اي و رهايي از حصار بايدها و نبايدها، آزادي به ارمغان مي آورد. اما اين آزادي كه از طريق ناديده گرفتن سنتهاي قبيله بدست مي آيد هزينه هاي سنگيني را براي آينه بوجود مي آورد. اما همين عوامل در نهايت عناصر پيش برنده ي رمان هم هستند.

.

.

.

يادمه چند سال قبل آقاي مندني پور اومده بودن مشهد و يكي از نشريات محلي هم از فرصت استفاده كرده بودن و با ايشون مصاحبه اي ترتيب داده بودن. ايشون در يه جايي از صحبتاشون گفته بودن كه جامعه ي ما هنوز با پايه هاي مدرنيته بدرستي آشنا نشده بود كه همه رو موج پست مدرنيسم گرفت. و از اينرو مشكلات زيادي بوجود اومده. ( نقل به مضمون )

 

البته من فكر مي كنم كه اين نظر آقاي مندني پور تا حدود زيادي درسته اما از طرف ديگه تصور مي كنم هر كسي مي تونه به پست مدرنيسم فكر كنه و دربارش حرف بزنه. (كه جولانگاه انديشه براي همه بازست.)

 

بهر حال؛ در رمانهاي اسفار كاتبان (ابوتراب خسروي)، برهنه در باد (محمد محمد علي)، آزاده خانم ونويسنده اش(رضا براهني) هم رگه هايي از پست مدرنيسم مورد بحث ما پيدا ميشه...

 

 

نوشته شده توسط ابلوموف در 18:3 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/07/18

من و کولی(1)

چند روز قبل بود كه براي خريد يه سري كتاباي درسي ترم، با يكي از دوستان بيرون رفتيم. آخه اين ترم رمان(1) داريم و همه ي بچه هاي كلاس دارن در به در دنبال رمانهايي كه قراره آقاي اميري اين ترم كار كنن مي گردن. البته ما شانس آورديم كه چند تاشون رو از قبل داشتيم و كم و كاستيهاشم خوشبختانه تا حدود زيادي جبران شد.

 

قرارمون جلوي انتشارات جهاد دانشگاهي(سه راه ادبيات) بود. بعدشم يه سر رفتيم تا تقي آباد و كتابفروشي دانشگاه. تو مسيرم اونقدر گرم گفتگو بوديم (از ري و از روم و از بغداد مي گفتيم!!!) كه فقط انتشارات امام تونست جلوي وراجي هامونو بگيره. البته بيشتر قصدمون نگاه كردن و مرور قفسه ها بود تا خريد كتابي خاص. و در اين بين ما هم چندان بدمون نمي اومد كه در ميان انبوه رمانهاي قرن 18 و 19 انگلستان از قبيل تام جونز، رابينسون كروزوئه و .... كه اين ترم بايد خر بزنيم يه رماني كه يه كم بيشتر با اوضاع و احوال عموميمون جور در بياد هم شكار بفرماييم. از انتشارات امام كه دست از پا درازتر بيرون زديم، مي دونستيم كه تو مشهد فقط يه جاي ديگه هست كه ميشه بهش اميد داشت؛ و اونم كتابفروشي سپهري بود. از راه كه وارد شديم ديديم آقاي سپهري مثله هميشه دارن شير كاكائوشونو ميل مي فرماين ( نامرد نه يك تعارف ميكنه نه يك بفرما ميزنه! ) و يكي دو تا خانم ديگه هم داشتن كتاب تورق ميفرمودن. از اونجايي كه همراه بنده، به معني واقعيه كلمه، يك متخصص خريد كتاب بود زياد نگراني و استرسي نداشتم(چون آقاي دوست از بين هر تعداد كتابي كه شما تصورش رو بكنين در مدت زمان كوتاهي بهترين انتخاب ممكن رو انجام ميده كه : آدميزاد چاره اي جز تحير، و ستودن بيش از پيش پروردگار به خاطر خلق فرشتگاني چنين نادر، با خلق و خويي به غايت بي نظير ولي البته در هيبت انساني، نداره) و بيشتر كنجكاو شده بودم كه  آن  دو بانوي محترم ديگر چه كتابي را خواهانند. بلكه كمكي! راهنمايي! چيزي در راه رضاي خدا از عهدمون ساخته باشه!!! سرگرم همين كش و قوسهاي دروني و بالا و پايين رفتنهاي بيروني بودم كه ديدم بله شخص آقاي دوست با لبخند رضايتي بر لب كه حاكي از ناگفته هاي زيادي بود جلد كتاب كولي كنار آتش را به من نشان مي- دهند.

 

گوش شيطون كر! پست بعدي رو مي خوام در مورد اين رمان خانم منيرو رواني پور بنويسم.

 

فقط اينو بگم كه حين خوندن رمان اين فكر به سرم زد كه اگه من يه روز فيلمساز مي شدم حتمآ با اقتباس از اين رمان يه فيلم مي ساختم......

 

فكره همه جاشم كردم.....

 

مثلآ شخصيت آينه رو فقط مونيكا بلوچي(مالنا) ميتونه خوب از آب در بياره!!!

 

ساير مسائل ديگه هم از قبيله لوكيشن ها، نوع دوربين ها، طراحي صحنه و دكور و لباس و ... به دليل لو رفتنه كليت پروژه نزد اينجانب محفوظ ميمونه!!!! ها.... ندزدينم.

 

 

نوشته شده توسط ابلوموف در 10:53 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/07/10

بدون عنوان

شما كه گوشتان در برابر داستان ما اين همه دير باور است، كمي بنشينيد تا يك بار ديگر بگوئيم در اين دو شب چه ديده ايم.

                                                                                           

                                                                                                                هملت

 

اين هم لينك وبلاگ دو تا از دوستان. فقط يك جمله در اين باب مي گم و تمام:

 

آقايان! ما مي تونيم چشممون رو ببنديم به روي اين قبيل كارها(به خاطر خدماتي كه انجام داده ايد) ولي شمام دست برداريد از اين كاراتون.

 

ابتذال بدون درد امکان ندارد یا دعوت به مراسم گردن زني

 

ابتذال بدون درد و خونريزي و يا خوابگرد هم در كوزه مي افتد؟

نوشته شده توسط ابلوموف در 9:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/07/04

در تاریکی

مرد:  "هيچ چيز از آن انسان نيست،

       هرگز

       ني قدرتش،

       ني ضعفش،

      و ني دلش حتا

      و آن دم كه دست...

      و آن دم كه دست...

 

     اه لعنتي!...

 

 

    و آن دم كه دست به آغوش مي گشايد،

    سايه اش سايه ي صليبي است...

   و آن دم كه مي پندارد خوشبختي اش را

                                در آغوش فشرده است،

                                               آن را له مي كند.

 

زندگي او طلاقي عجيب و دردناك است...

هيچ عشقي را...

هيچ عشقي را سرانجام خوش نيست..."

 

 

داستان خرس هاي پاندا به روايت يك سكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد

ماتئي ويسني يك

ترجمه ي تينوش نظم جو

انتشارات ماه ريز

 

اگه گيرتون اومد بخونيدش. نمايشنامه ي عجيبيه!!!

 

 

نوشته شده توسط ابلوموف در 18:9 |  لینک ثابت   •