تبليغاتX
ابلوموف

دوشنبه 1385/06/27

عارف از خنده ی می در طمع خام افتاد

پسركِ كنجكاو كه رو تخت دراز كشيده بود و با دود سيگارش اشكال عجيب و غريبي مي ساخت و در  عين حال با كف روي شير- نسكافش هم بازي مي كرد، به دختركي كه عاشقش شده بود فكر كرد. آره، به هموني كه مدتي بي خبر از همه جا عاشقش شده بود. دختري كه اتفاقاً او هم دلش پيشه يه پسره ديگه بود. پسري كه او هم عاشقه دختره ديگه اي بود. همون دختري كه او هم عاشق و معشوقهاي خودشو داشت و...

  .

  .

  .

پسر كه نميتونست چشش رو از رو عكسه سارتر برداره - چون زل زده بود تو چشاشو مي خواست ته سيگارشو چنگ بزنه و چند تا كامه سنگين بگيره- از جاش بلند شد. سيگارشو خاموش كرد؛ و در حالي كه تتمه ي شير نسكافشو سر مي كشيد آرزو كرد كه كاش اين همه كنجكاو نمي بود.  

نوشته شده توسط ابلوموف در 21:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 1385/06/20

شايد.... براي آغازسال مردگان

 

  دوباره زندگیم معنی خودش رو از دست داده ؛دیگه هیچ چیز برام توی زندگی  معنی نداره جز این که شبا کنار اون و سماور روشنش بشینم و سیخ و سنجاق و نی و روز بعد به فکر ساقی و ساغر و مشروب باشم.

 

نمی دونم از کجا شروع شد ؛ فقط میدونم وقتی به خود اومدم اولین ضربهء مهلک زندگیم رو خورده بودم اولین شکست در اولین عشق.

 

پنج روز تا عید مونده و درگیری من شروع شده ، هر لحظه صدای فرو چکیدن خودم رو توی خودم می شنیدم؛ فرو چکیدنی که هیچ راهی برای نجاتش نمیتونستم پیدا کنم ،غیر از مستی و نشئگی ؛ ولی حالا به اوج خودش رسیده .

 

سال داره تموم میشه و انگار یک من جدید می خواست زندگیش رو شروع کنه ؛ منی که دوست نداشتم هیچ موقع سراغم بیاد کسی که به یک ضربه،یک شکست می شکنه و تا به خودش میاد یک نی کنار لبشه و یک بست تریاک پیش روش؛ منی که به این راحتی در طول دوازده ماه می شکنه و نابود می شه.

 

از اول پائیز بود که همه چیز تموم شد؛ با شروع یک خیانت ، يك خيانت بزرگ، يك خيانت به پهناي تاريخ؛ روز به روز درگیر تر و افسرده تر شدم ؛ با تموم شدن این عشق مصرف مسکن های آرام بخش شروع شد ، اما به خود که اومدم دیدم مسکنهای آرام بخش هم نمی تونه دیگه آرومم کنه ؛همیشه تصویر یک جفت چشم پیش روم بود و یک لبخند ، دیگه نه نوشتن شعر می تونست آرومم کنه و نه گریه های شبانه دردی رو از روی دلم بر می داشت به همه در زدم ،ولی نشد. ضربه ای که خورده بودم خیلی بزرگتر از اونی بود که فکرش رو می کردم تا اینکه توی زمستون دفتر شعرم رو هم کنار گذاشتم ،انداختمش یک کناری که دیگه چشمم هم بهش نیفته ،توی شومینه ي كلبه ي پدر بزرگ.

 

و وقتی به خودم اومدم دیدم کاملاً گم شده ام توی خودم و چرت زدن های نشئگی .

 

حالا همش پنج روز به عید مونده ،اونطرف سماور روشنه و سیخ داره توش سرخ می شه و من این طرف توی نور شمع نشستم و دارم می نویسم؛ همین.

 

پسر آرام دفترش را  بست و شمع را برداشت و به سمت راهرو رفت و کنار سماور گازی که منبعش برداشته شده بود، پهلوي دوستش نشست ؛ دوستش که از شدت نشئگی بینی اش را می خاراند گفت : «دود بگیرم؟»

 

 و دوباره شروع شد دود پشت دود و نشئگی پشت نشئگی.

 

 دیگه چار روز به عید مونده و من فکر دیگه ای ندارم جز این که کنار اون سماور بشینم ؛اما امشب نوبت نوبت ساغر و ساقی بود نه سیخ و سماور ؛ دارم مثلاً خودم رو پاکیزه می کنم تا برای شب بعد آماده شم اما توی مستی هم اون دو جفت چشم  و اون لبخند از پیش روم کنار نمی ره .

 

پسر آرام دفترش را بست وفانوس را برداشت و از اتاق خوابش به سمت راهرو رفت و کنار سینی مشروب نشست و ساغر را برداشت و بالا برد :«سلامتی»

 

و پشت بندش یک قاشق ماست موسیر و یک قاشق سمنو.

 

 تمام بدنم میخاره اما هنوز سماور روشنه و و وسط کارم؛ امروزصدای یک لبخند رو شنیدم اما فكر كنم توی تصوراتم بود. آره بابا لابد خيالاتي شدم به خاطر استنشاق بي رويه ي عصاره ي گل كوكنار. سه روز به عید مونده ........ .

 

 

 دو روز به عید مونده و من کنار سماور بدون منبع و روشن بودم و الآن توی نور شمع دارم می نویسم. ............... .

 

 فردا روز عیده و درگیریهام به اوج خودش رسیده و داره دیوونم میکنه .

 

 دو ساعت به عید مونده و من دارم سفره ي هفت سین میچینم: سیخ و سنجاق و ساغر و عکس اون با یک جفت چشم خمار و یک لبخند قشنگ و سر ساقی که وسط بساط روی یک سینی گذاشتم ؛ باید دنبال سین هفتم بگردم ؛ پس فعلاً .

 

 پسر دفتر را بست و بلند شد توی اتاقها شروع به گشتن کرد.

 

 دو دقیقه به عید مونده و من تمام شمعهای توی خونمون رو روشن کردم تا پای اعضای خانواده وقتيكه از راه مي رسن به جایی گیر نکنه ؛آخه ما هر سال مراسم سال تحويل رو دسته جمعي تو يك خانقاه مانندي برگزار مي كنيم. يه جور مكان عبادت. ولي من امسال خونه موندم. سین هفتم را پیدا کردم ولی  تا سال تحویل نمی ذارم . دیگه درگیریهام داره تموم میشه.

 

 سی ثانیه به عید مونده سین هفتم رو باید بذارم ، شمعها همه روشنه؟ آره همه چیز رو به راهه!

 

 سه ثانیه

 

 دو ثانیه

 

 یک ثانیه

 

 

 

صدای گلولهء سربی بلند شد و سر غرق به خون پسر افتاد وسط سفرهء هفت سین کنار سر ساقی و عکسی با چشمهای خمار و لبخندی زیبا.

 

: تمام درگیریها تمام شد؟

-- ...........................آره

 

                                                                       عیدتون مبارک

 

 

 

نوشته شده توسط ابلوموف در 0:33 |  لینک ثابت   • 

جمعه 1385/06/03

رفتم تماشاي آتش بازي، باران آمد، باروتها نم برداشت.

 

                                                                  "ابراهيم گلستان"

 

با همه ي بي حوصلگي ام بگويم كه ديگر من حوصله ام سر آ مده است....

نوشته شده توسط ابلوموف در 1:0 |  لینک ثابت   •