تبليغاتX
ابلوموف

سه شنبه 1385/05/31

اندوه

هيچكس و هيچ چيز دور و برم نيست. هوا رو به تاريكي دارد. كجا هستم؟ شايد گم شده ام. در فاصله اي ميان دشت و كوير قدم مي زنم. دشتي كه به كويري بي انتها ختم مي شود. به دنيايي تاريك و نا شناخته. به زودي شب فرا خواهد رسيد و من بي هدف و بي سر پناه چشم به كوره راهي باريك دوخته ام. شوق رسيدن به سرابي لبريز از حقيقت مرا به گام زدن رو به سوي ابديت وا مي دارد. اما...

 

نه چراغ چشم گرگي پير،

نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه؛

مانده دشت بي كران خلوت و خاموش،

زير باراني كه ساعتهاست مي بارد؛

در شب ديوانه ي غمگين،

كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد.

 

در نقطه اي، در همان حد فاصل بين دشت و كوير مي ايستم. باورم نمي شود. روبرويم، در آن برهوتي كه رو به سوي خاموشي دارد، ديوارهايي سفيد، باغ ظاهرآ سبزي را در بر گرفته است. در باغ نيمه بازست و مرا به سوي خود مي خواند. به سوي در نيمه باز مي روم و به اين مي انديشم كه شايد زن اثيري در زير يكي از درختان خرد باغ سرگرم شانه كردن موهاي پريشانش باشد. اما نه؛ هيچكس در باغ نيست. هيچ چيز آشنايي در باغ نمي بينم. درختانش هم، همه عليل و مرضناكند. انگار كه سالهاست كسي دستي از سر ياري بر شاخه هاي زنگار بسته شان نكشيده است.

 

در شب ديوانه ي غمگين،

مانده دشت بي كران در زير باران،آه، ساعتهاست

همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير.

 

روي بر ميگردانم از باغ. با بي حوصلگي نيم نگاهي به راه پيموده مي اندازم. چشم مي بندم. بغضم را فرو مي خورم. بار ديگر چشم مي گشايم و با بي ميلي و بالاجبار در كوره راه پيش رويم خيره مي مانم. اما نه چيزي مي بينم، نه چيزي مي شنوم.

 

نه صداي پاي اسب رهزني تنها؛

نه صفير باد ولگردي،

نه چراغ چشم گرگي پير.

نوشته شده توسط ابلوموف در 2:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 1385/05/24

دیالوگ کوتاهی راجع به عشق

: یادش بخیر، همین جا بودم که اومدی بهم گفتی احمد آقاتون مرده، یادته؟

 

- یادش به شر، آره، خوب یادمه، خدا بیامرز برام مثه یک برادر بود.

 

: برادر؟  کدوم برادر رو دیدی که با خواهرش همبستر بشه؟

 

: همبستر؟  خب؟ آره اونی که همسرش از شر و شور جنسی افتاده باشه.

 

- شر و شور جنسی؟  آره اما یادت نره که همین احمد آقای شما من روبا یک لگد عقیم کردو از شر و شور انداخت.

 

: لگد؟  وای به حال کسی که شوهرش از اول زندگی اش تنهاش گذاشته باشه.

 

- از اول؟  اما من به خاطر توقعات و چیزایی که تو میخواستی افتادم اینجا.

 

: چیزایی که من میخواستم؟   مگه گناهه؟من با یک مهندس ازدواج کرده بودم.

 

- مهندس؟   مهندسی که از همون اول بیکاربوده چی میتونست برات بگیره ؟

 

: چی میتونست برام بگیره؟   من به اونش کار نداشتم منم می خواستم مثل بقیه خانمها زندگی کنم.

 

- بقیه خانمها؟   برای همین بغل هر کس و ناکس می خوابی!

 

: نمی دونم ،  اما مرد، من میخوام زندگی کنم.

 

- زندگی؟   زندگی؟   آره زندگی ، چیز زیباییه؟

 

: زیبا؟   زیبا؟   نمیدونم ، شاید ، فکر کنم.

 

- فکر؟ آه ولش کن من نمیدونم چی بگم.

 

: نمیدونی؟ آره منم نمی دونستم، دیگه هیچ دروغی به احمد آقا کار ساز نبود چون می فهمید برای دیدنت دروغ می گم منم که کار دیگه ای بلد نبودم برای همین باید دمش رو می دیدم و شب کنارش مي بودم.

 

- دمش؟   آآآآآآآآآخ که هیچ فرقی بین من و تو نیست . منم باید دم تو رو می دیدم تا بتونم کنارت بخوابم ؛راستی امروز چندمه؟

 

: 23  صفر.        

 

: 23 صفر؟

 

- آره ، راستی من دیشب یه خورده از شعرای حافظ رو خوندم.

 

: حافظ؟

 

- آره ، نمی دونم، داشت توش میگفت عشق!

 

: عشق!؟ عشق!؟

   .

   .

   .

 

 چهرهء مرد و زن سرشار از ابهام شد .صدای بلند گو بلند شد که گفت: «وقت ملاقات تمومه»

 

 تمام مردها و زنها گوشی را گذاشتند زنها به سمت درب خروجی رفتند و مردها به سمت ورودی زندان به راه افتادند.

 

روی سر در خروجی بر روی پارچه ای سیاه نوشته شده بود :

 

« چهلمین روز در گذشت مرحوم مغفور حاج احمد محمدیان را به تمامی کارکنان و زندانیان تسلیت میگوییم».

 

نوشته شده توسط ابلوموف در 22:39 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 1385/05/22

تلفنی از طرف سایه ام

اصلآ توان رفتن و جواب دادن به تلفن را ندارم. تلفن را برايم مي آورند و تا مي خواهم جواب بدهم قطع شده است. منتظر مي شوم تا دوباره تماس بگيرند. به شماره اي كه روي صفحه افتاده توجهي نمي كنم و بلافاصله دكمه را فشارمي دهم.

صدا، صدايي آشناست... من اين واژگان را بارها با همين ترتيب شنيده ام. اصلآ من مدتي با اين ادبيات زندگي كرده ام، حتمآ خودش است. اما نمي توانم باور كنم....نه نمي توانم قبول كنم.

مي خواهم تا خودش را معرفي كند. اين كار را با اكراه انجام مي دهد. و من هميشه از ديدن كارهايي كه او از روي اكراه انجام مي دهد دچار يك احساس خاصي مي شوم....

سعي مي كنم لااقل درصد كمتري از گيجي و بهتزدگي ام به آن طرف خط منتقل شود. در تمام طول مدت مكالمه بدنبال علت تماسش مي گشتم. اما هچكدام را قانع كننده نيافتم.

سؤال پشته سؤال و فكر پشته فكر.(تازه در ميان اين همه آشفتگي ذهني، مكالمه هم ميفرموديم). نمي دانم چقدر بي ربط حرف زدم. مهمم هم نيست چون طرف هم در شرايطي نبود كه بفهمد من دارم حرف مفت مي زنم.

.

.

راننده ي تاكسي فرياد كشيد كه مگه تو نگفتي ايستگاه شيرين پياده ميشي؟ ترسيدم. گفتم چرا آقا گفتم. داد زد خوب رسيديم ديگه!!! تازه فهميده بودم كجاي كره ي زمين قرار دارم، عذر خواهي كردم و از ماشين پياده شدم. راننده ي جوان عجول هم با سرعت سرسام آوري حركت كرد. اما چند قدم پايين تر براي مسافري ترمز زد. واقعآ راننده ي خوبي بود. اگه نه معلوم نبود سر از كجا در ميارم!

نوشته شده توسط ابلوموف در 19:48 |  لینک ثابت   •